مرد سخن را چه خبر از خمشی همچو شکر خشک چه داند چه بود ترلللا ترلللا
آینه ام آینه ام مرد مقالات نه ام دیده شود حال من ار چشم شود گوش شما
دست فشانم چو شجر چرخ زنان همچو قمر چرخ من از رنگ زمین پاکتر از چرخ سما
عارف گوینده بگو تا که دعای تو کنم چونک خوش و مست شوم هر سحری وقت دعا
دلق من و خرقه من از تو دریغی نبود و آنک ز سلطان رسدم نیم مرا نیم تو را
از کف سلطان رسدم ساغر و سغراق قدم چشمه خورشید بود جرعه او را چو گدا
من خمشم خسته گلو عارف گوینده بگو زانک تو داود دمی من چو کهم رفته ز جا
39
آه که آن صدر سرا می ندهد بار مرا می نکند محرم جان محرم اسرار مرا
نغزی و خوبی و فرش آتش تیز نظرش پرسش همچون شکرش کرد گرفتار مرا
گفت مرا مهر تو کو رنگ تو کو فر تو کو رنگ کجا ماند و بو ساعت دیدار مرا
غرقه جوی کرمم بنده آن صبحدمم کان گل خوش بوی کشد جانب گلزار مرا
هر که به جوبار بود جامه بر او بار بود چند زیانست و گران خرقه و دستار مرا
ملکت و اسباب کز این ماه رخان شکرین هست به معنی چو بود یار وفادار مرا
دستگه و پیشه تو را دانش و اندیشه تو را شیر تو را بیشه تو را آهوی تاتار مرا
نیست کند هست کند بی دل و بی دست کند باده دهد مست کند ساقی خمار مرا
ای دل قلاش مکن فتنه و پرخاش مکن شهره مکن فاش مکن بر سر بازار مرا
گر شکند پند مرا زفت کند بند مرا بر طمع ساختن یار خریدار مرا
بیش مزن دم ز دوی دو دو مگو چون ثنوی اصل سبب را بطلب بس شد از آثار مرا
40
طوق جنون سلسله شد باز مکن سلسله را لابه گری می کنمت راه تو زن قافله را
مست و خوش و شاد توام حامله داد توام حامله گر بار نهد جرم منه حامله را
هیچ فلک دفع کند از سر خود دور سفر هیچ زمین دفع کند از تن خود زلزله را
می کشد آن شه رقمی دل به کفش چون قلمی تازه کن اسلام دمی خواجه رها کن گله را
آنچ کند شاه جفا آبله دان بر کف شه آنک بیابد کف شه بوسه دهد آبله را
همچو کتابیست جهان جامع احکام نهان جان تو سردفتر آن فهم کن این مساله را
شاد همی باش و ترش آب بگردان و خمش باز کن از گردن خر مشغله زنگله را
41
شمع جهان دوش نبد نور تو در حلقه ما راست بگو شمع رخت دوش کجا بود کجا
سوی دل ما بنگر کز هوس دیدن تو دولت آن جا که در او حسن تو بگشاد قبا
دوش به هر جا که بدی دانم کامروز ز غم گشته بود همچو دلم مسجد لا حول و لا
دوش همی گشتم من تا به سحر ناله کنان بدرک بالصبح بدا هیج نومی و نفی
سایه نوری تو و ما جمله جهان سایه تو نور کی دیدست که او باشد از سایه جدا
گاه بود پهلوی او گاه شود محو در او پهلوی او هست خدا محو در او هست لقا
سایه زده دست طلب سخت در آن نور عجب تا چو بکاهد بکشد نور خدایش به خدا
شرح جدایی و درآمیختگی سایه و نور لا یتناهی و لان جات بضعف مددا
نور مسبب بود و هر چه سبب سایه او بی سببی قد جعل الله لکل سببا
آینه همدگر افتاد مسبب و سبب هر کی نه چون آینه گشتست ندید آینه را
42
کار تو داری صنما قدر تو باری صنما ما همه پابسته تو شیر شکاری صنما
طبیعت دنیا...
ما را در سایت طبیعت دنیا دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: dokhtar
بازدید: 226
تاريخ: دوشنبه
30 ارديبهشت
1392 ساعت: 2:54